برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
میگفت الی...از لحظه ای که وارد شدی و رفتی نشستی ؛ تا لحظه ای که بلند شی بری نگاهم به پاهات بود....چه پاهای قشنگی داری....
راستش فکر نمیکردم روزی برسه که یکی توی صورتم این حرفو بزنه و من با پست دست نزنم تو دهنش و بجاش از فرط تنهایی تلاش کنم جنبه های مثبتش رو ببینم و یجوری یکیو برای خودم نگه دارم...
و چقدر بدبخت بودم من...
چقدر بدبختم من....
:(
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
آخیش!
حالا با عوض کردن آدرس یکمی آرامش گرفتم...
فکرشو بکن یکی همش دزدکی نوشته هاتو بخونه....اونم این چیزا رو...که من به هرکی نمیگمشون!
بعد اگه خودِ همون طرف اینجا رو بخونه هم خودش یه مصیبت دیگه س....
هرچیه الان آرامش بیشتری دارم....
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53
فریدا خودش کلا یه آدمیه که هم وقت میذاره برا شنیدن حرفام و هم تا جایی که بتونه راهنماییم میکنه و من برا این قضیه مدیونشم! و خب وقتی براش ازین چند وقته گفتم ؛ گفت دلزده شدی...و راستم میگفت! گفت این همون نوشدارو بعد از مرگ سهرابه.....
کاشکی میشد این قسمت از مغز رو کَند و انداخت دور...یا لااقل آدم مخش به جایی بخوره و اون تیکه رو فراموش کنه و راحت شه...راحت شه از زخمایی که موندن و خوب نمیشن...از فکر و خیال....وای از فکر و خیال!!
با این تنهایی کشنده چیکار کنم؟!
:(
برچسب: نویسنده: رادین قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53